انعطاف‌پذیریِ بیش از حد

پیش‌نوشت: اول از هر چیز باید این نکته را بگویم که این نوشته به نوعی ناله و درد و دل است. پس اگر به دنبال متنی هستید که به بهبودتان کمکی بکند بهتر است این متن را نخوانید.

یکی از مشکلاتی که از نظرم خودم دارم و اتفاقا خیلی وقت هم نیست که متوجه‌اش شده‌ام این است که بیش از حد انعطاف پذیرم. خیلی طول می‌کشد تا ذهنم،‌ متوجه شود که باید مشکل را حل کرد. انگار که تمایل زیادی برای بودن با مشکل دارم.

به این مثال‌ها توجه کنید:

وقتی در حال پیاده‌روی هستم،‌ خیلی دیر متوجه می‌شوم که الان آفتاب دارد من را اذیت می‌کند ولی به ذهنم خطور نمی‌کند که اگر از سایه بروم دیگر انقدر اذیت نمی‌شوم.

یا مثلا می‌بینم چیزی در سر راهم قرار دارد و مانع رفتن من می‌شود و من چندین بار دیگر غیر از این دفعه مجبورم از این مسیر عبور کنم، اما به ذهنم خطور نمی‌کند که این مانع را رفع کنم.

و خیلی مثال‌های دیگر.

بدی کار این است که اینطوری بدون اینکه متوجه باشم زندگی برایم بسیار سخت می‌شود و خیلی از اوقات انقدر خسته می‌شوم و اعصابم به هم می‌ریزد که ناگهان ترجیح می‌دهم کلا کاری نکنم یا کاری را که مشغولش هستم نیمه‌کاره رها کنم.

تعدادی از موارد هم واقعا اذیت‌کننده هستند. اینکه می‌بینم که الان کمبود پول دارم و با اینکه گوشی‌ام خراب است نمی‌توانم برای خودم گوشی بخرم ولی خب انگار احساس نمی‌کنم که باید کسب درآمد کنم. با اینکه مبلغی که در ماه از پذرم پول می‌گیرم واقعا ناچیز است. (بله، متاسفانه در سن ۲۳ سالگی من همچنان از پدرم پول می‌گیرم!).

خودم حدس می‌زنم ریشهٔ این مشکل در عزت نفس است. اینکه آن‌قدر برای خودم ارزش قائل نیستم که محیط را برای خودم اصلاح کنم. یا اینکه از اینی که هست بیشتر بخواهم.به تازگی که کتاب «تئوری انتخاب» از ویلیام گلاسر را می‌خوانم تا حدودی دارم به این نتیجه می‌رسم که انتخاب این را دارم که از این به بعد آگاه‌تر باشم و انقدر افسردگی نکنم و به خودم اهمیت دهم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *