electricity wires

کتاب نیمهٔ‌ تاریک وجود

این روزها خیلی کند در حال خواندن کتاب «نیمه‌ٔ تاریک وجود هستم». این اثر خانم دبی فورد با اینکه کمی تم متافیزیکی دارد و از الفاظ نسبتا غیر علمی در آن استفاده شده ولی به نظر من کتابی بسیار مفید در زمینهٔ خودیاری می‌تواند باشد.

مطالبی که در ادامه می‌خوانید برداشت‌های من از ابتدای کتاب تا اوایل فصل هفت می‌باشد.

به طور کلی در این کتاب در مورد خطر انکار کردن صحبت می‌شود. بیشتر در مورد انکار صفات ما. نویسنده بر این عقیده‌است که انکار کردنِ کوچک‌ترین خصایلی که ما خوشحال از وجود آن‌ها در خود نیستیم ممکن است باعث ایجاد رنج‌های ابدی در ما شود. تصویری که این کتاب ترسیم می‌کند به این شکل است که: فرض کنید تمام صفاتی که ما داریم چه خوب و یا چه بد، چه آن‌ها که از دارا بودنشان خشنودیم (و یا آن‌ها را پذیرفته‌ایم) و چه آن‌ها که به خاطر بودنشان رنج می‌کشیم به مانند سیم‌هایی از سینه‌ٔ ما بیرون زده‌اند. در این حالت صفاتی که ما به خاطرشان خشنودیم و یا پذیرفته‌ایم سیم‌هایی هستند که داری محافظ هستند. در صورتی که به سیم متناظر شخص دیگری برخورد کند هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و رنجشی در ما صورت نخواهد گرفت. اما صفاتی که در ما وجود دارند و از آن‌ها خشنود نیستیم یا حداقل انکارشان کرده و وجود آن‌ها را در خود نپذیرفته‌ایم مانند سیم‌هایی هستند که بدون روکش هستند. این سیم‌ها در صورتی که به سیم متناظر در شخص دیگری برخورد کنند باعث می‌شود که اتصالی رخ دهد و رنج بسیار عظیمی خواه نا خواه در ما شکل بگیرد.

بگذارید کمی با یک مثال شخصی مطلب را روشن‌تر کنم.

من شخصی بوده‌ام که در گذشته (و کمی هم اکنون) به صورت بیش از حد در جمع‌های دوستان شوخی می‌کرده‌ام. من این صفت را دوست ندارم و انجام اینکار را لودگی می‌دانم. در نتیجه چند وقت پیش که با گروهی به کوه رفته بوده‌ایم در حالی که بقیه ‌‌آنقدر‌ها با شخصی که بسیار بیش از حد شوخی می‌کرد مشکل نداشتند (حتی یکی از افراد به آن شخص ابراز محبت کرد) اما هر جمله‌ٔ‌ این شخص مانند پتکی بر سر من بود. یعنی در من رنج ایجاد می‌کرد. به گفتهٔ نویسنده در صورتی که من با این صفت خود آشتی کنم و به فواید وجود این صفت در زندگی‌ام فکر کنم دیگر چنین رنجی را تحمل نخواهم کرد. مثلا به این فکر کنم که وقتی در جمع دوستانم نیستم، طوری که انگار شور کمتری در جمع است، همه جای خالی من را حس می‌کنند. یا اینکه همین اخلاق باعث شده بعضی از بهترین دوستانم را پیدا کنم. یا اینکه توانسته‌ام خیلی‌ها را شاد کنم.

البته منظور نویسنده انکار مجدد مضرات یک صفت و برچسب «خوب» زدن بر تمام صفات نیست،‌ بلکه خانم فورد بر این عقیده‌است که تا وجود مشکلی را نپذیریم و با آن کنار نیاییم اصولا نمی‌توانیم آن مشکل را حل کنیم.

نویسنده البته راهکار‌هایی هم برای پذیرش یک صفت پیشنهاد می‌دهد. یکی از این راهکار‌ها اعتراف در مقابل دوستان است. اینکه بگویید مثلا من آدم لوده‌ای هستم.

یا اینکه در مقابل آینده آنقدر آن صفتی را که دوست ندارید به صورت «من …. هستم» و با صدای بلند بگویید تا حس کنید که ذهنتان دیگر وسوسه‌ای در مقابل آن ندارد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *